اوووکی
گس وات؟!
هیییچ گوهی نخوردم..
مث احمقا پاشدم پا کشون و با بیعلاقگی
رفتم سمت زندگی!!
طبق معمول
مث همیییییشه
مث لاشیا چسبیدم به ادامهی
این زندگی گوه تو این گوهدونیه دنیا!!
ینی این مورچه بدبخت ابله
بجز اسکرین گوشی من جای دیگهای
نمیتونست باشه؟!!
اونم الان!!
من و دی لوزر آنت!!
خب کجا بودم؟
که جربزهشو ندارم این زندگیه
گوهو ولش کنم
چقققققققدرررر به صادق هدایت
غبطه میخورم..
دنیای لعنتیه ملعون بابت
بودنش خرکیف شد..
و خوب درسی به دنیای کثافت داد
خودشو ازش گرفت
زندگی و نفسهای احمقانهشو انداخت
تو روش.. گوه توش...
دیروز تهران بودم
چه شهر دلگیر زشتیه
فراااار کردم
با اون آدمای مزخرفش
آدم سرسام میگیره ازشون..
بااااورم نمیشه
یچیزایی داره تکرار میشه
مث همیشه
شتتتتت
شششتتتتتت
دارم تهوع میگیرم
دلم نمیخوام دیگه بجنگم
ینی دیگه توانی هم نمونده
لعنت به وجود مقدس و کبریایی و الوهیت خدا
لعنت به تقدیر و حکمت و هر مزخرف دیگهش
کااااش هرگز نبود
و هرگز هم نمیگفت باش!
کاش مث ماجرای تیتانها و زئوس
یه زئوسی پیدا میشد و نابودش میکرد
لعنتی
شتتتتتتتتت
حالم از خبرای بهاصطلاح خوش بهم میخوره
گوووه توش
از اینکه دیگه نمیتونم اعصابموآروم کنم
دیگه نمیتونم جلو دهنمو بگیرم تا
سرتاپای هرررر مخاطب رو نرو رو
گوه نگیرم
از اینکه توی اعماق قلبم جز ناامیدی نیس
ازاینکه باورامو از دست دادم
از اینکه صبوریمو از دست دادم
از اینکه شخصیتمو از دست دادم
از اینکه غرورمو از دست دادم
ازش متنفرررررم
فاااک یوووو گااااد
--------------------------------
پ.ن: کاشکی لالمونی نمیگرفت یه چی میگفت
پ.ن: فاک
امروز پاشدم رفتم یه ناهار لاکچری خوردم
چون تصمیممو گرفتم
دیگه پانمیشم..
بالاتر از سیاهی؛
یه سیاهی چرخشیه دربرگیرندهس
با حس تهوع تشدیدشونده..
اینجایی که مجید رضوی میگه:
دلم تنگه دلم تنگه
کسی جز تو نمیفهمه
که این دنیا برای من
بدون تو چه بیرحمه..
اینجا دلم واسه خودم تنگ میشه!
نمیدونم چرا
انگار خیللللی وقته خودم نبودم
انگار انقده تمرکزم رو این بوده که باید
قوی باشم باید بتونم مقاومت کنم
انگار خودم بودن یادم رفته!!
اردیبهشت یه رابطهی پرفکت رو
تموم کردم
خوشحالم که پرفکت بود و آرزو
بهدل از دنیا نمیرم!
در آرامش مطلق بودم
کاملن درک میشدم
حداقل اینطور فک میکردم
میخوام بگم بعد از بهترین روابط
فقط خودت واس خودت میمونی
اون لحظهای که تصمیم بگیرم
اون قدم آخرو واسه رفتن از این دنیا
بردارم؛ تنها میرم..
عمیقن از خودم ممنونم که همیشه
به بهترین شکل کنارم بوده
نمیدونم روحه یا من برتر
هرچی که هست همیشه پشتم بوده
حس یه ومپایر ۳۰۰ ساله رو دارم
که دیگه چیزی واسش لذتبخش نیس!
مطلقن چیزی نیس که بابتش ولع "بودن"
داشته باشم..
کاشکی "فهمیدن" هدف و غایت
انسان بودن نبود!! اونوقت لازم نبود
بخاطر "هدف انسان"
"زندگی" کنیم یا "زندگی" رو
تحملش کنیم..
دلم واسه خوده آرمیدهم
تنگ شده..
منه آرام..
اسم این "هجمه" رو گذاشتیم "زندگی"
نه دلم میخواد "خوب" باشم نه "بد"
نه با "خدا" حرفی دارم نه با "اسمشو نبر"
جز خلا میلی نیس..