درحال دیدن سریال کنستانتینم
بهپای فیلمش نمیرسه
اما بالاخره اون صحنهای که
منتظرش بودمو دیدم!
یکی از شیاطین درحال نزدیک شدن
به کنستانتین زخمی بود
تنها فکری که برای نجات به ذهنش
رسید این بود که اجازه بده
یه شیطان قویتر وارد کالبدش
بشه تا اونیکیو فراری بده..
کنستانین در دفاع از خودش
به فرشته گفتش که تو و خدا
که نمیومدین اینجا تا کمکم کنین
و فرشته بهش گفتش که
تو حتی امتحان هم نکردی
که ازش (خدا) کمک بخوای!!
خب اینجا رفتم تو فکر
کاری که کنستانتین انجام داد
بنظر منطقی میاد!
اما چرا؟ چرا همچین وقتایی که
گیر افتادیم از خدا کمک نمیخوایم؟
داشتم فک میکردم چون وسط
زندگیهای معمولیمون
وسط خستگیهامون
وسط بدجنسیهای مخلوقاتش
بارها صداش کردیم و جواب نداده
و بهاین ترتیب سااالها گذشتن..
و اینجوری بود که ماها ناامید شدیم!!
و به پوچی رسیدیم!!
و به ف.ا.ک رفتیم!!
یه چیزی توجهمو جلب کرد
اینکه خدا درمورد چگونگی زندگی
کردنمون واقعن دخالت نمیکنه
دلیلش هم اینه که نمیخواد
بهجای ماها زندگیمونو زندگی گنه!!
واسه همین میمونه تا خودمون
یه حرکتی بزنیم..
چون مانع، زمان و مکان براش
معنی ندارن..
حالا چیزی هم که خلق کرده (ماها)
بشدت خودخواه..
حتی عارمون میاد این تنو حرکت
بدیم بخاطر رفع نیازهای خودمون
بخاطر بندگی یا جلال خدا که بماند..
شیطان چه کار راحتی داره دراینصورت
حتی نیاز به شکنجهی انسان هم نیس..
داشتم فک میکردم کاشکی
جایی که لازمه خدا رو صداش کنم
و ازش کمک بخوام
بتونم اینکارو انجام بدم!
کاشکی هم یادم بیاد
و هم ایمانشو داشته باشم..
وقتی #شوق
جامهای از #سکوت میپوشد
شعلهی #حیات خاموش میشود
#زندگی پر میکشد
اعماق #زمان را طی میکند
و در #ابدیت رها میشود
این #مرگ نیست
#نیستی نیست
این #سکون
این #وهم
این #خلا
سایهی رنجوریست از #زیستن
بهنام #بقا
#بمیر !!
مولای سبز پوش ای اعتبار عشق
شاعرتر از بهار، ای تک سوار عشق
در اشکریز باغ، وقتی که گل شکست
وقتی که آفتاب، در من به شب نشست
نام عزیز تو، فریاد باغ بود
یاد تو در کوسف، تنها چراغ بود
شب بی دریغ بود، من تلخ و ناامید
تو می رسیدی و خورشید می رسید
وقتی پرنده ها دلتنگ می شدند، دلتنگ می شدی
وقتی شکوفه ها بی رنگ می شدند، بی رنگ می شدی
وقتی که عاشقی از عشق می سرود، لبخند می شدی
وقتی ترانه ای از کوچه می گذشت، خرسند می شدی
اعجاز تو به من جانی دوباره داد
مولای سبز پوش یادت به خیر باد
من مثل یک درخت، تنها و سوگوار
در فصل برف و یخ، مایوس از بهار
تو آمدی و باز، پیدا شد آفتاب
شولای برفی ام، شد قطره قطره آب
ای قصه گوی عشق، ای یار، ای عزیز، ای آبروی عشق
اعجاز تو به من نامی دوباره داد، مولای سبز پوش یادت بخیر باد
مولای عاطفه
هم قلب تو اگر عاشق نبوده ام
جز با تو اینچنین
با قلب خویش هم
صادق نبوده ام
من مثل یک درخت، گلپوش می شوم در بطن هر بهار
تا یک درخت سبز، از تو به یادگار باشد درین دیار
مولای سبز پوش یادت به خیر باد