دیشب توی رستوران دوتا دختر
و دوتا پسر بودن و تولد یکی
از دخترا بود..
اشاره کردم به نسیم میگم
احتمالن یکی از بهترین
شبای زندگیه دخترهس..
دقیقن همون سن ایدهآل
واسه عاشقی و وصال
حتی اگه بهم نرسن هم یکی
از قشنگترین تجربههاشه..
بعد از این سن دیگه همهی چیزای
قشنگ از دست میرن..
یکم بعدش چنتا بچه کارشناسی
اومدن.. لعنتی.. پرتاب شدم
به اون روزا..
نسیم میگه از "حسرت" رد
شده.. دلایل خودشو داره
من نمیتونم حسرت نخورم..
بهش میگم حس میکنم جوونیمو
ازم دزدیدن.. زندگی نکردم..
نمیتونم حسرت نخورم..
حالم از همهچی بهم میخوره..
حالم از منطق بهم میخوره..
از اینکه ازم توقع دارن وفور
بیمنطقی در زندگیمو با "منطق"
نادیده بگیرم!!!!!
چطور جایگاهی که متعلق به منه
حق منه
اما به ناحق اشغال شده رو
ببینم و نادیده بگیرم؟!!!
تحمل این شهر خیلی سخت شده
تحمل این حجم از خاطرات خیلی سخته
خودمم عجیب شدم
انگیزه هیچی نیس
فقط وقتی کتاب میخونم حس میکنم
زندهم
شاید چون کتابا زندهتر و واقعیتر
از زندگی خودمن..
چالش کتابخوانی ۲۰۲۵ گودریدزو
نرسیدم تکمیل کنم
عجیب هم نبود..
تو این یکسالی که گذشت
فرصت نشد زندگی کنم!!
تا قبل از عید همین شهر میمونم
احتمالن زندگی هم نکنم
اما بعده عید واقعن میرم
حتمن.. باید برم..
باید تلاش کنم ببینم میشه
زندگی کرد؟ هنوز حسش
اون پایین مایینا وجود داره؟
میتونه لود شه بیاد بالا یا نه؟!
دیروز گفتم کتابمو برمیدارم
میرم #رئیس میشینم یکم
کتاب میخونم هم اینکه بعده
اون نمایشگاه رونرو یکم تنوع
میشه
اونم که کتابم یادم رفت
وقت قدم زدن هم خیلی کمرم
درد گرفت.. داشتم فک میکردم
از یه سنی به بعد دیگه بیفایدهس...
برآورده شدن آرزوها...
چقدررر از این شهر و خاطراتش
متنفرم...