امروز پاشدم رفتم یه ناهار لاکچری خوردم
چون تصمیممو گرفتم
دیگه پانمیشم..
بالاتر از سیاهی؛
یه سیاهی چرخشیه دربرگیرندهس
با حس تهوع تشدیدشونده..
یه چند ماه متفاوت رو پشت سر گذاشتم!! بالاخره بعده اونهمه ساااال که آرزو شده بود..
دقیقا 15 بهمن 97 اولین روز کاریم بود.. درسته کارش در حد من نبود اما محیط دوستداشتنی داشت
آخرین روز کاریم دقیقا 25 خرداد 98 بود که اخراج شدم P:
حسابی کار کردم و انرژی گذاشتم.. در کل از خودم راضیم.. و خوشحالم از اینکه نمیتونم مث بعضیا "کوچیک" باشم
گاهی فکر می کنم آیا از غرور و تکبرم بود که راحت گذاشتمو اومدم بیرون؟! رئیس که گفتش من اخراجت نکردم!!
اما من شخصیتمو دوس دارم ونمیخوام تغییرش بدم.. بهش فکر کرده بودم و اینی که هستم رو "انتخاب" کرده بودم.
گاهی فکر می کنم درصورتیکه از نظر مالی به این کار نیاز داشتم آیا میتونستم به "شخصیت" وجودیم متعهد باشم؟!
خلاصه که احساس می کنم از اون چرخه سکون عذاب آور لعنتی خلاص شدم! جا داره یکی بهم بگه ** هپی فرییدم!!
بنابراین کار کردم.. روابط اجتماعی بهم زدم.. دوست جدید پیدا کردم!!.. چیزهای جدید یاد گرفتم.. ارزیابی شخصیتی
روی خودم انجام دادم.. و مهمتر از همه اینکه درمورد "شکرگذاری" فهمیدم و بهش ایمان آودم...
جا داره بگم: خدایا ازت ممنونم که اینو یادم دادی و ازت ممنونم که بیادم میاریش..
خدایا ازت ممنونم بابت اینکه نگاهت روی منه.. خدایا ازت ممنونم که توی این مدت آرامشم رو
سپردم دستت و تو حفظش کردی.. این باعث شد تا بفهمم که #آرامش فقط با #مرگ بدست
نمیاد!
خدایا ازت ممنونم که لحظات زیبا و پرآرامشی نصیبم خواهی کرد.. خدایا شکرت..
رهایی از عذاب #چرخه_ها:
راهش اینه که #منتظر چیزی نباشم و فقط و فقط توجهم روی منبع #آرامش وعشق باشه و بابت هدیه لحظه ایش
قدردانی و سپاس نثارش کنم..
الان سه هفته س که مصدوم شدم و پام تو گچه.. شاید واقعا به استراحت و زمان نیاز داشتم!
همیشه واسم جالب بود بدونم کسایی که دست یا پاشون تو گچه چه حسی دارن!!
مطمئنم دیگه فهمیدنش کافیمه..
امروز رفتم یونی.. بالاخره بعده حدود یکسال و اندی از دفاع پایان نامه م باید عزممو جزم میکردم و این راهو
میرفتم! شنبه پیش که بعده اینهمه وقت رفتم اتاق دکتر، یه لحظه به جام نیاورد بعدش گفت اینجا چیکار
می کنی؟ P: :)
برگشتنی باز رفتم از خانوم دستفروش بادوم سوخته خریدم.. امروز دو تا بسته بزرگ خریدم.. داشتم به
موسیقی یه هنرمند کنار خیابون گوش میدادم..
چرا بادوم سوخته خریدم؟! چون دلم میخواست به خانومه کمکی کرده باشم؟
از نیکی به دیگران مطمئن نیستم!! مدام به این فکر میکنم دلیل خوبی کردن به دیگران چیه؟
آیا بخاطر اجر و صوابش اینکارو کردم؟!
مسلما فقط نمیتونه این باشه.. فکرم بشدت درگیره.. مدام پیش خودم درگیر هزارو یک فکر در مورد آدما هستم! پس
دلیلی نداره که بخوام بهشون کمک کنم!..
دلم میخواد همه چی زیبا و دوستداشتنی باشه.. در اینمورد کمبود دارم.. بشدت بهش نیاز دارم.. به زیبایی!
دلم میخواد خانومه پیش خودش فکر کنه که شانس آورده کسی راحت ازش خرید کرده!
بعدش دنیا رو قشنگ تر ببینه.. مهربون تر ببیندش..
دلم میخواد پر از حس فوق العاده ی خوش یمنی باشم!
دلم میخواد دنیا عقب بشینه و خودشو وفق بده! هنوز خوش یمنی و زیبایی وجود داره!
نمیشه بتنهایی دنیا رو قشنگ کرد.. به حس اون خانومه هم نیاز هست و به بینهایت حس قشنگ دیگه نیاز هست تا
بشه دنیا رو زیبا دید و احساس کرد
رفتم تو پارک سبزه میدون.. یه عالمه کبوتر با همدیگه یهو پریدن رفتن آسمون.. خوبه که خورشید زرد و آسمون
آبی بود.. کبوترا بودن که یادم انداختن دنبال زیبایی هستم..
کبوترا کمک کردن تا بفهمم هر چی دروغ باشه؛ زیبایی که دروغ نیست!!
انگار بین اینهمه فلسفه ای که تو دنیا وجود داره تونستم بفهمم که درحال حاضر با کدومش بیشتر احساس آرامش می کنم
عاشق نیچه ی بزرگ و شوپنهاور جنتلمن هستم اما فلسفه من، اپیکوریسمه!
تصور می کنم باید دنبال زیبایی بود تا به آرامش رسید..