انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

یکی از پرنده‌های آبی غمگین!


این روزا شناختن ذات واقعی بعضیا
راحت‌تر شده! وقتی متوجه میشی
این آدمی که حتا از نظرت آدم خوبی
میومد چه موجود احمق و حقیریه
مغزت سوت می‌کشه..

تصمیم داشتم از اینجا برم
داشتم فک می‌کردم کجا برم
که به اندازه کافی دور باشه.
حس می‌کنم هیچ کجای کره زمین
اونقدری که نیاز دارم "دور" 
نیست..
گمونم الان یکم سارتر رو برای
نوشتن "تهوع" درک می‌کنم..
خیلی وقته دلم نمی‌خواد دیگه
فیلمای خاص ببینم مثلن از 
فینچر یا آرنوفسکی..
یا کتابای خاص مثل همین تهوع
یا حتا بوف کور هدایت عزیزم..
زندگی پوچ‌تر از این حرفاست
ترجیح میدم کارتون پسر شجاع
ببینم یا دوقلوهای افسانه‌ای
قشنگن.. شایدم دوقلوها نبینم
استرس میدن مدام
خرس‌های مهربون خوبه
شاد و رنگی با پایان خوش..
چرا باید وسط یک حالت ابزورد
مثل زندگی
به موارد ابزورد بپردازیم؟!
نه اینکه هر چیزی که وسط یک 
حالت ابزورد باشه خودش ابزورد
محسوب میشه؟؟
حالا اینکه محسوب بشه یا نشه
 هم مهم نیس.. 

چرااا بعضی از حسا مث چربی
مونده ‌ی دور گاز می‌چسبن
به قلب آدم و براحتی هم پاک
نمیشن؟
بچه‌تر که باشیم حداقل حسای
بد راحت‌تر پاک میشن..

چقدررر سروصدای بیرون زیاده
بااینکه ظاهرن همه جا ساکته
اما شلوغی و سنگینی نامحسوسی
تو هواست.. کلافه کننده‌س..
دلم می‌خواد دوووور شم..

------------------------------
پ.ن: باید روزانه حداقل یکی دو تا آدم حسابی دور و اطرافت ببینی تا بتونی اون حجم از ابله‌ها رو تحمل کنی..
پ.ن: هر چقدر بیشتر می‌گذره ، خواسته‌هام ته‌نشین‌تر میشن و نگران میشم.. حتا نمی‌دونم که این بده یا خوبه؟!
پ.ن: خوش به حال روح‌های جدید.. حداقل فعلن!

یه کیمیاگر هزار ساله..


حس #سانتیاگو در #کیمیاگر رو دارم

اون موقع که همون اولش پولشو دزدیدن

اما فرقش اینه من خیلللی راه اومدم

عجیبه که تموم نمیشه!!

قاعدتن باید سراسر کیهان دست‌ به دست

هم می‌دادن چون من همه‌ی تلاشمو کردم!!

چرااا هنوووز اینجام؟!!

تناسخ قبلیم چیکار کردم؟؟

چرا نمی‌تونم به نتیجه برسم درحالیکه

خیلللی نزدیکم؟!!

حتا نفس‌شو روی صورتم حس می‌کنم!!

حس #ایلیا توی کوه فراموشی ..

تا الان باید به سرزمین ابدیت می‌رسیدم

حتا بوی گلای باغش هم به‌مشام رسیده!

باید مث درخشش ذهن پاک یه چیزایی

پاک میشد از ذهن و روان‌مون

شاید اینجوری زودتر به نتیجه می‌رسیدیم!


----------------------------------

پ.ن: کاشکی الان #شب نبود.. 

پ.ن: کاشکی می‌تونستم مث زی‌زی‌گولو برم توی یکی از داستان‌های قشنگم و تا ابد همونجا زندگی کنم..

پ.ن: کاشکی این حسای بد دیگه تموم شن.. طبیعی نیس نتونی یه حس آرامش و سکوت نرمال رو یه ماه یا حتی دو هفته پشت‌هم احساس کنی! انگار کائنات داره بهت هشدار میده میگه حرکت کن!

پ.ن: اندازه عمر نوح خسته‌م



کلد هات چاکلت!


نمیدونم تو این اوضاع و احوال

اینجا نوشتنم قابل توجیحه یا نه

فک کنم خیلی هم باشه!..


دارم گذشته رو رها می‌کنم

چند روزه!

حس میکنم سبک‌تر شدم

عجیب این بود که رها کردن

گذشته‌ی شاد سخت‌تر از

بداش بود!

حالا که دارم چه خوباش

چه بداش رو رها می‌کنم

حس می‌کنم خیلی از "حسرت"

رها شدم!

خاطرات بارهای سنگینی رو

دوش آدم هستن..

دلم می‌خواد همین وبلاگو هم 

پاکش کنم

حجم زیادی از خاطراتم همینجا

ثبت شدن

باید از همینجا هم رها شم...


------------------------------------

پ.ن: اینستا قطعه.. خیلی وقته.. حتا حوصله‌ی فحش دادن هم نمونده!

پ.ن: یه سکون نفرت‌انگیزی برقراره.‌. همیشه سکون نفرت‌انگیزه.. حالا با سکوت هم آمیخته!

پ.ن: امروز یه چیز جالبی تو دفترچه‌ی چاکراهام نوشته بودم که الان یادم نیس! فقط میدونم جالب بود.. یه چیزی تو مایه های اینکه دلشکستگی‌مون رو تحت عنوان "صبر" تحمل می‌کنیم..

پ.ن: حس می‌کنم یه عااالمه حرف تو دلم هست اما نمی‌تونم در قالب کلمه بیانشون کنم‌‌.. دلم میخواد یه عااالمه پرچونگی کنم اما حرفم نمیاد!

پ.ن: برفا هم آب شدن.. حتی نرفتم زیر برف راه برم بعدش برم کافه  هات‌ چاکلت بخورم.. خیلی ضدحاله

پ.ن: دی ماه خونین ۱۴۰۴ تموم شد! امروز وارد بهمن شدیم..

پ.ن: صدای آب شدن برفا میاد.. مث قصه‌ها: صدای آب شدن برف‌ها، سکوت غم‌زده‌ی شب را می‌شکست!..

پ.ن: دلم آرامش اون سکانس ارباب حلقه‌ها رو می‌خواد که عقاب‌های گندالف با چنگال‌هاشون درحال حمل فرودو و سم بودن!