انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

در دام! یا دردام!


استاد میگه سعی کن کارتو جدی بگیری

مدام تمرین کن

میگفت باید مثل یه کارگر کار کنی!

گفتم خب امروز صبح پامیشم 

یکم به نظافت و شسنشو میرسم

یه امریکانو درست میکنم

مثل آدمیزاد میام میشینم پای تمرینم

همینکه نشستم دیدم بعله از دیوونه‌خونه‌مون

طبق معمول صدای نکره و حال‌به‌هم‌زن مادر 

خانواده رفت آسمون..

از این خانواده‌ی حال‌به‌هم‌زن روانی متنفرم

از این زندگی نکبت‌بار نفرین‌شده متنفرم

از تک‌تک انسان‌های دمدمی عقده‌ای متنفرم

از آفریدگار زورگوی حقیر متنفرم


_________________________________

پ.ن: چیپس ماست موسیر سفارش دادم از اسنپ

 فروشنده‌ی  دزد کثافت واسم ماست ریحان فرستاده

 پشتیبانی کثافت لجن  اسنپ هم پیگیری نمیکنه.. از

 سپاهیای دزد لجن بیشتر از این هم انتظار نمیره


پ.ن: شنبه رفته بودیم نمایشگاه.. نباید دوباره به این زندگی برمیگشتم.. حسش این بود؛ دور و متفاوت و سرشار از نفس!


پ.ن: نباید در دام  "تناسخ" میوفتادم


پ.ن: حدود یک هفته‌س هرلحظه این آهنگ داریوش درحال پلی شدنه: رو به تو سجده می‌کنم.. 

واقعن چرااا.. یا حضرت قفلی!!


چرااا به آسایش و آرامش نمی‌رسم دیگه.. احساس زبونی و درد و ناتوانی و درماندگی و شکنجه دارم.. 

لعنت به اون لحظه‌ای که گفتی "باش" یا عزوجل!!



بالاتر از سیاهی۲ !!

معمولن نسیم که باهام حرف میزنه

میگه خب توام یه چیزی بگو

الان زده بود به سرم داشتم حرف میزدم

افسرده شد طفلی

میگم میبینی؟ بخاطر همین حرف نمیزنم..

داشتم میگفتم: 

اگه زندگیمون فیلم بود و همین الان

یکی داشت تماشاش می‌کرد لابد 

می‌خواست بهمون بگه بابا الان هم

می‌تونین از زندگی لذت ببرین

توی زمان حال باشین

با لذت و آرامش طراحی کنین

به پیاده‌روی لذتبخش‌تون فکر کنین

اگه در لحظه باشین می‌بینین خیلی

چیزا هست که دارین و می‌تونه آرزوی

خیلیا باشه!!

امااا گاهی این انتخاب آدمه که لذت نبره!!

من نمی‌خوام از بودن درکنار خانواده لذت ببرم

گاهی طراحی واسم لذتبخشه اما فقط گاهی

چون شرایط خودمو میخوام

پرایوسی و سکوت و آرامش خودمو میخوام..


چند روز پیش رفتیم انبار و همه‌ی کتابای 

درسیمو از کارتنا بیرون آوردم

کتاب و دفتر فیزیک سوم دبیرستان

و پیش‌دانشگاهیمو انداختم دور

همینطور زیست دوم و سوم دبیرستان

و پیش‌دانشگاهی و یسری جزوه‌های کارشناسی

داشتم می‌گفتم خیلی واسم ناراحت کننده بود

که انداختمشون دور

میگه خب چرا اینکارو کردی؟

میگم چون اونا یادآور رویاهام بودن.‌.

همون رویاهایی که نابود شدن..

نمی‌تونستم دیگه داشته باشمشون

مثل همون هدیه‌هایی که از پ گرفته بودم

و خیلی دوسشون داشتم اما انداختمشون دور

و گاهی فک می‌کردم اشتباه کردم

اما الان مطمئنم کار درستی بود

چون الان در این جایگاهی که هستم 

تبدیل به حسرت کشنده‌ای میشدن..


رویاهام نابود شدن

و اگر قرار بود درسی از این زندگی

بگیرم باید بگم هیچی نمی‌دونم

در نفهمیدن گنگ و کوری غوطه‌ورم!!

از شدت حسرت اون رویاها چشام چیزیو

نمی‌بینن و حق میدم

چون نهااااااااااااااااایت تلاشمو کردم

حتی نمی‌تونم خودمو قانع کنم که چطوووووور

ممکنه به اینجایی که هستم برسم!!!!!!


درحال‌حاضر تنهاااااااااا دلیل تحمل

ز ن د گ ی

نسیمه

نمی‌تونم تنهاش بزارم

و می‌ترسم



پ.ن: اینجایی که هستم اسمش: بالاتر از سیاهی!!