صلح مقابل جنگ نیست .
می توانیم حتی در میان سهمگین ترین نبردها، صلح را در قلب خود
حفظ کنیم، چرا که برای رویایمان می جنگیم. وقتی یارانمان امیدشان
را از دست می دهند، آرامش نبرد نیک، به ما کمک می کند
ادامه دهیم...
آرمانشهر ممکن است؛ بشریت نمی تواند از این هم پایین تر برود!...
خدایا ، وقتی به آوای جانوران گوش می سپرم و به ندای درختان و
زمزمه ی آب ها، آواز پرندگان، وزش باد یا غرش رعد، در همه ی
آن ها گواه یگانگی تو را می بینم؛ حس می کنم تو قادر متعالی، دانش
متعالی، خرد اعظمی، عدالت مطلقی .
خدایا، نیز تو را در دشواری هایی می یابم که اینک تحمل می کنم.
خدایا، بگذار رضای تو رضای من باشد و بگذار مایه ی شادی تو
باشم، و... . و بگذار تو را با آرامش و عزم به خاطر بسپرم، حتی
آنگاه که گفتنش برایم دشوار است که : دوستت دارم .
ذوالنون ، عارف مصری(م.861م.)
در فراسوی مرز های تنت تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده ی پُل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می دارم.
در آن دوردست ِ بعید
که رسالت ِ اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور ِ تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معـنا قالب ِ لفـظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان ِ سفر،
تا به هجوم ِ کرکس های پایا نش وا نهد....
در فراسوهای عشق
تورا دوست می دارم ،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکرها یمان
با من وعده ی دیداری بده.
احمد شاملو
نخستین اندیشه ی خداوند یک فرشته بود.
نخستین واژه ی خداوند یک انسان بود.
شیطان که می خواست خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت
وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد. در روزنامه
ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگ هایی برای لغزش در تقوا، آینه هایی که آدم را
مهم جلوه می داد، عینک هایی که دیگران را بی اهمیت نشان می داد.
روی دیوار، اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می کرد: خنجرهایی
با تیغه های خمیده که آدم میتوانست آنها را در پشت دیگری فرو کند، و
ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط میکرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و
هروقت داشتید، پولش را بدهید."
یکی از مشتری ها، در گوشه ای دو شی بسیار فرسوده دید که هیچکس
به
آنها توجه نمی کرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل این
اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی شان به خاطر این است که خیلی
از آنها استفاده کرده ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می فهمیدند
چطور
در مقابل آن مراقب باشند. با این حال، قیمت شان کاملا مناسب است:
یکی شان " شک " است، و آن یکی " عقده ی حقارت ". تمام وسوسه
های
دیگر فقط حرف می زنند، این دو وسوسه، عمل می کنند."