سهشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۲
فقط گذشت زمان رو حس میکنم!!
خداروشکر از کراش زدن رد شدم!!
قبلنا فک میکردم فقط آدمای مسنی که منتظر مرگ نشستن
گذشت زمان رو حس میکنن.. لمسش میکنن.. لابد باهاش کنار
هم میان!!
سرماخوردم.. حوصلهی بیاف جیاف بازی رو ندارم..
چقدر همهچی بیمعنیه!! چطور آدمای دیگه بااین مساله
کنار میان؟؟!!! ینی متوجه بیمعنی بودنش نیستن؟؟!!!
یه عمره دارم درجا میزنم.. وقتی یکی بخواد بهروی آدم بیاردش
دیگه عمیقا کشنده میشه.. واس همینم دلم نمیخواد از گذشته
کسیو ببینم.. هییییچکس نمیتونه درک کنه..
داشتم فک میکردم آدما باید حداقل زمان مرگشونو میدونستن
چون با لذت بیشتری زندگی میکردن..
مرگ؛ تنها امید باقیموندهس
متنفرم از اینکه گیر آدما افتادم
جام اینجا نیس
باید تموم شه
این وضعیت بااااید به سرانجام برسه
این چرخهی حالبههمزن باید بسته شه
گوربابای #کافکا_در_کرانه و #موراکامی
چقدرررر شبیه زندگیه این کتاب لعنتی...
خیللللی دلم میخواد بدونم بجز اون قایقی که قرار بود بسازه
آیا راه دیگهای هم واسه رفتن درنظر داشت؟؟ #سهراب_سپهری
دلم میخواد یه فیلم ترسناک ببینم تا یکم از #اینجا دور شم
هیچی ارزش هیچی رو نداره..
امروز جمعه ۱۱ آذر ۱۴۰۱
۱۹ مهر عروسی سجادی بود.. عروسیش!! بالاخره ...
امیدوارم زندگیش تبدیل به چیزی بشه که عمیقا
و از ته دل آرزوشو داشت...
از ۱۸ آبان بازم رفتم کتابفروشی.. دوباره.. باید میرفتم..
بخاطر خودم.. بخاطر تلاشهام.. بخاطر تکتک ثانیههای عمرم!!
عروسی سجاد خیلی پرمعنی بود...
خیلی قابل توجه بود...
خیلی نوستالژیک بود...
پر از نوستالژی.. پر از امیدهایی که تایمشون گذشته..
پر از ناامیدیهایی که هنوز جاشون درد میکنه..
پر از خواستن برای عبور..
باورم نمیشد یک روزی دیدن بعضیا که حس خوبی هم
بهشون داشتم باعث ناامیدی بشه.. اگرچه هنوزم حس
خوبی بهشون داشته باشی اما وقتی ببینی که اون آدما
دیگه غریبه شدن خیلی درد داره..
بعضیا نبااااااید هررررررگز غریبه بشن..
بعضیا تاابد یه گوشه از قلب آدم باقی میمونن..
بعضیا تاابد جزء خانواده باقی میمونن..
چقدر دلم میخواد دیگه هرگززز بعضی چیزا رو نبینم
یا نشنوم.. بخصوص چسناله..
عمیقا آرزو میکنم که دیگه هررررگز هیچگونه
چسنالهای نشنوم..
آدم دلش میخواد تو چشم بعضیا زل بزنه بگه
گور بابات.. گور هفت جدت.. تخم سگ..
چقدر آرزومه بتونم بااصالت رفتار کنم.. چقدر خودمم..
گور بابای این کثافت..
گور بابات دنیا
امروز جمعه ۲۸ مرداد ۱۴۰۱
باورم نمیشه که هنووووزم یکی پیدا میشه برینه تو همه چیه
زندگیمون!!!!!
تصورم این بود که دیگه پشت سر گذاشتیمش.. ریده شدن
به هیکلمونو..!!!
وقتی هررررچقدرررر تو زندگیت تلاش کردی و نهایتا هییییچ
گوهی نشدی..... دیگه کوتاه بیا.
اگه ادیسون دست برنداشت به این علت بود که فقط و فقط
یکی از ایدههاش نتیجه نداده بوده.. ینی کللللی از ایدههاش به
نتیجه رسیده بودن و خودشم میدونس چه خرشانسیه..
خلاصه که گاهی ناامید شدن یه "انتخاب" نیس بلکه ناچارا یه
"تصمیمه"...!!
آرزو میکنم کااااشکی میتونستم "نیستی" رو انتخاب کنم
و لحظهی بعد دیگه نباشم..
.......................................
پ.ن: خوشبحال نیچه که تصور میکرد خدا مرده!
پ.ن: انگار زندگیم بازیچهی دست خدایان اساطیری یونانه!