چقدر دلم میخواست میتونستم بیام اینجا و به خودم مژده ی یه اتفاق بزرگ شاد رو بدم
میدونم این آرزوی همه س.. یه اتفاق بزرگ شاد
دارم فکر می کنم از آخرین باری که اینجا نوشتم چه اتفاقاتی رخ دادن...
پاییز و زمستون 98 خیلی رفتم کافه.. میرفتم و کتاب می خوندم..
یا اینکه اون اواخر همینکه دلم می گرفت یا واسش تنگ میشد پا میشدم میرفتم پیاده روی..
پاییز و زمستون 98 یه عالمه قهوه خوردم.. یه عالمه بن مانو خریدم.. حالا هم ایلی..
خوبیش اینه که حالا وقتی تو قرنطینه نمی تونم ببینمش و دلم خیییلللی تنگ میشه می تونم قهوه بخورم
توی ماگ هایی که منو یادش میندازن..
کنار گلدونای کوچولویی که منو یادش میندازن..
کنار پیک و گل خشک داخلش که منو یاد اون میندازن..
پاییز و زمستون 98 پر از دلتنگی واسه کسی بود که دنیامو قشنگتر کرد..
راستی رفتم بیمارستان دوره دیدم.. تجربه خوبی بود.. باعث شد تصمیمای جدیدی بگیرم..
....................................................................................................
مدتیه که یه چیزایی ناراحت کننده شدن.. مث خاطرات بچگیم که الان نوستالژی شدن!
باورم نمیشه که انقده زووووود جز بزرگترا محسوب شدم!
خاطراتم انگار دیروز بودن..
تبلیغ سس مایونز.. خروس زری پیرهن پری.. خاله قورباغه.. زی زی گولو..
عه عه عه مهندس چرا بنزین تموم شد.. کفش نهرین..
متنفرم بهشون میگن نوستالژی.. بی رحمیه.. این بچگیمه.. بخشی از جوونی...
چالش کتابخونی 2019 رو تکمیل نکردم.. 50تا کتاب بود و نرسیدم..
یه عالمه دراژه و شکلات و بیسکوئیت می خوریم.. دلم نمیخواد چاق شم
آزمایش خون داده بودم تو بیمارستان.. باورم نمیشه اما کلسترولم یکم بالا بود!!
البته اون موقع خیلی میرفتیم مهدی کباب می خوردیم.. یکم ترسناک بود به هرحال
....................................................................................................
امروز هوا سرد شده و یه عاااالمه بارون بارید.. انگار خلخال برف هم باریده
سر پنجره بودم و یه عالمه ابر و گنجشک و باد و خلاصه حال و هوای متفاوت دیدم!
داشتم فک می کردم خوب شد خدا نشدم چون نمی تونستم انقده سلیقه و ذوق نشون بدم
تا هر فصلی یه آب و رنگ داشته باشه!
اونم اینهمه زحمت فقط واسه اینکه مخلوقاتم حوصلشون سر نره؟!
بنظرم که نمی تونستم خدا باشم اصلا چون حوصله خلق کردن ندارم!
حالا تصور کن خلق کنی و بعد هم کللللی عذاب بکشی تا اون موجود بتونه بفهمه و تو جهالت نمونه!
......................................................................................................
نشر نوگام یه مسابقه نویسندگی در قرنطینه گذاشته
همیشه دلم میخواد بتونم بنویسم اما مساله اینه که خلق داستان خیلی سخته
شعر گفتن رو ترجیح میدم
ناگفته نماند که استارت هم زدم اما از پاراگراف اول جلوتر نرفتم!
........................................................................................................
پ.ن 1: نوستالژی پارادوکسیه که هم شیرینه و هم زهر!
پ.ن2: هیچوقت فکرشم نمی کردم طرفدار لیدی گاگا بشم!
پ.ن3: اگر عشق نبود، پوسیده بودیم!
پ.ن4: چقدر خوبه که آدم یه میز مطالعه داشته باشه!
داره بارون میباره.. انگار نه انگار صبح آفتابی تنه به تنه بهار میزد
نه که فقط باز شب شده و یا باز بارونه و دلم گرفته باشه
امروز دلم گریه میخواس و الان هم بشدت سیگار...
به دل میگم کاریش نباشه..
دوباره باز غمت بیاد تا منو مبتلا کنه..
حسی که دارم واسه خودم خنده داره!
اینکه چقدر تنهام!
این تکرار همه چی کلافه کننده س
دلم از ملال گرفته
یه حرفایی تو دلم هست که حتی نمیخوام اینجا بنویسمشون
اما..
خوشبحال اونایی که یکی هست دوسشون داشته باشه
صادقانه
وجودشون عزیز باشه
نمیدونم درک اهمیت این مساله ارزش رنج کشیدن رو داره یا نه؟!
آخ اگه آدما میدونستن که چقدر میتونه مهم باشه..
---------------------------------------------------------------------
دیالوگ مورد علاقم:
همه در ناامیدی مرا دوست خواهند داشت!
ارباب حلقه ها و بانو گالادریل
اما خب.. در ناامیدی چیزی نیست که قانع کننده باشه!
اما از هیچی بهتر نیس؟!
فک کنم بزرگترین امتحان بشری "هیچی" باشه!
"هیچی" کشنده س...
-------------------------------------------------------------------------
بقول شاعر: سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست..
دلم تنگ شده
واسه کسی که بودم
واسه کسی که میتونستم باشم
خب خب
واقعا نمیدونم اینی که هستم چیزی بود که میخواستم باشم؟
فک کنم همینه
اما
اون وقتا یه چیزی وجود داشت که الان ندارمش
و حسابی کمبودشو احساس میکنم
اون وقتا گاهی تو چشا و گاهی تو دلای بعضیا صداقت بود
اون وقتا همگی "راحت" بودیم
راحت گرفتیم
شایدم راحت پیش میومد!
اما حالا
دلم واسه اون "راحتی" تنگ شده
اره دردم همینه...
------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن1: دلم میخواد چنتا کلمه تف کنم بیرون.. خفم میکنن لعنتیا
پ.ن2: در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است.. دلم تنگ شده لعنتی
پ.ن3: یه روز خیلی دور یه خوابی دیده بودم.. شب بود.. خواب دیدم.. تعبیر شد.. لعنت به تعبیر و تدبیر!
دیدم به خواب خوش که بدستم پیاله بود..تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
پ.ن4: آیا دردی از من دوا خواهد شد؟!
پ.ن5: قبلن هم گفته بودم "شناختنت برای انسان ارزششو نداشت" نگفته بودم خدا؟!
پ.ن6: در انتظار "بازگشت" بسویی که "بازگشت" همه به آنسوست..
بینهایت "من" بطور موازی درحال زندگی در وجودم هستند و این بار عظیمی هست!
بیخود نیست که آدم دنبال آرامشه
میتونم از زبون یکیشون بگم:
روح پیر و چروکیده م خسته و دلشکسته س!
میتونم از زبون یکیشون دل به عالم و آدم بدم و بیچارگیشونو حتی بهتر از خودشون درک کنم!
یکی از "من"ها هنوزم سرخوشه و یکیشون خودکشی کرده!
هم سیگاریشو دوس دارم و هم اونی که طرفدار هلثی لایفه!
بستگی داره تو مود کدومش باشی!
یکیشون نشسته یه گوشه مدام گریه میکنه.. نمیدونم چطور باهاش ارتباط برقرار کنم
قبلا تصورم این بود که آدما مث "ماتریوشکا" هستن.. اما حالا فک میکنم هر آدمی از بینهایت "من"
تشکیل شده که بطور موازی و در کنار هم وجود دارند و هر کدوم شخصیت جداگانه ای دارند!
یکی از "من" ها غصه داره، یکیشون افسرده س، یکیشون آرومه، دو تا شون هنوز بچه ن، شش تاشون
گیجن، چهارتاشون بدبینن و...
آیا ممکنه که همه شونو به تعادل رسوند و همزمان اون تعادل رو حفظ کرد؟
آیا انسان "متعادل ایده آل" وجود داره؟
آیا بینهایت "من" ، نمادی از "وجود بینهایت و ازلی" است؟!
بینهایت "من" ، بازتاب و یا پژواک چیست؟
------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: امروز 08.08.98 بود یعنی از 07.07.77 نوزده سال گذشته!
داشتم فکر میکردم که حدود یکسال دیگه بیست سال از اون موقع گذشته!
از اونجایی که مث یه خواب گذشت و نمیتونم مساله "گذشت زمان" رو درک کنم
سعی کردم یه توجیح منطقی براش پیدا کنم:
"زمان" یک امر نسبیه و در واقع کمیتی هستش که بوجود آوردیمش تا بتونیم به زندگیمون نظم بدیم!
پس به دوستداشتنی ترین نتیجه ممکن میرسم که اینه:
زمان و مکان بی معنیه و وجود حقیقی ندارند..
پ.ن : امروز 19.01.99 تازه متوجه شدم که از 07.07.97 تا 08.08.98 21سال گذشته!!....