خب باز یه مدتی گذشته! بزار ببینم چه اتفاقاتی افتادن:
علاوه بر همون وقایع و حسای تکراری میتونم بگم که احتمالا شکست عشقی خوردم! خوشبختانه هیچوقت نمیشه مطمئن بود!
پریروز تو یه جمع قدیمی بودم! جمعی که اگه هزارسال بعد هم واردش بشم باز همون رخوت و دلتنگی و غریبگی همیشگی میاد سراغم! انگار سنم زیاد شده و چون حواسم به کودک درونم بوده زیاد متوجهش نشدم، دلم نمیخواد فقط سنم زیاد شه؛ دلم میخواد درکم و شعورم زیاد شده باشه.. اما گمونم مسئله فقط سنی نباشه چون حس میکنم خواه ناخواه از نظر عقلی کامل تر شدم!
احساس متناقضی دراینمورد دارم: ترجیح میدادم بفهمم یا نه؟! حس کنم یا نه؟!
درحال حاضر یه کمبود دردناک حس می کنم:
آرزو و هدفم این بود که عاشق عشقم بشم و با خوشحالی کنار هم باشیم!
متنفرم از ابله هایی که عشق فقط واسشون یه پلن دوره تینیجریه و بعنوان بازیچه بهش نگاه میکنن
معتقدم چنین احمق هایی حتی نیهیلیست هم نیستن چون احساس سرشون نمیشه!
نمیدونم بالاخره یه روز ممکنه که یکی پیداشه و بخاطر من یکم ذوق بخرج بده؟!!
ممکنه یه روز از این مرحله ای که توش گیر کردم خلاص شم؟!
ممکنه یه روز بتونم راحت مث خودم باشم؟! اصن خود خودم باشم؟!!
انگار احساسم به گِل نشسته!
این ابر سیاه، باریدنی نیست! دربرگیرنده س!
قدم به قدم
در حوالی مه آلود ناپیدا
گم میشم
دستهام خیسن اما صدای بارش دور!
روح من.. در این وجود سنگی.. به گِل نشسته!
تنها نوید رهابخش؛ بازتاب فریادهای فروخورده ست!
های به پوچی.. هوی به پوچی!
-هیشکی نمیتونه حتی تصورشو بکنه که چه حسی رو با کی یا چی تجربه کردیم!
-اینکه خسته باشیم و کم بیاریم مث این میمونه که بخواهیم از تشنگی بمیریم اما از سر خستگی
پانشیم بریم آب بخوریم!
-ما گلدونی هستیم که حس های قشنگ توش گل میدن.. راحت میشه گلارو تغییر داد و لذت برد!
-تنها حقیقت مهم و مسلم؛ رضایت خودمه!
نمیدونم که حقیقتا و جدا امروز تصمیم گرفتم یا نه؟
ترجیح میدم ندونم!
نمیخوام رها بشم!
دیگه ارزش شو داره؟
این قیمت چی میتونه باشه؟
انگار قرار نباشه خود حقیقیمو دیگه حس کنم!
دیگه لطافتی از این نوع درکار نیست؟!
منطقم از پاسخ مونده!
-----------------------------------------------------
- صدای خنده هات هنوز توی گوشمه..
-بخشش! لازم نیست اعدامش کنید!
-----------------------------------------------------
انگار که همه آدما ملودی مخصوص به خودشون رو دارن. آدم میتونه جذب ملودی های مشابه بشه
فک کنم همه اینطوریه که عاشق میشن.
-----------------------------------------------------
-تو این احوالات، دیگه خوندن "باباگوریو" چی بود؟!
-----------------------------------------------------
-نمیدونم دقیقا چیو ترجیح میدم
-----------------------------------------------------
از طرفی نمیخواستم مغرور باشم و از طرف دیگه میترسم روزگار غرورمو شکونده باشه!
حقیقت اینه که نمیخوام از غرورم دست بکشم
حقیقت اینه که واسه عزیزترین و لطیف ترین چیزایی که میشناختم گذاشتمش کنار
انگار لازم نیست بیخودی نگرانش باشم
مث میوه ممنوعه ای که گاهی میتونم مزه ش کنم
------------------------------------------------------
نمیدونم دقیقا باید بایت چی نگران یا ناراحت یا دلشکسته باشم؟!!
----------------------------------------------------
برم بیخیال همه چی بشم؟!
مگه چی میشه؟
مگه اگه نشه چی میشه؟
هرچی که هست قرار نیست بد باشه!
---------------------------------------------------
سئوال: دلم شکسته؟ یا قراره بشکنه؟!
پاسخ: نگرانم که شکسته باشه!
سئوال: منتظر چه روزایی هستی؟
پاسخ: عاااالی
پس خفه شو لطفا..
!!!!