انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

ایگوم!


دیروز نسیم میگه 

انگار زخمی هستی

انگار داری درد می‌کشی..

خب کاملن درسته، حسش واسم

دقیقن همینه!

اینجا تو کافه سورل نشستم و منتظرم

با خودم روبرو بشم

نمی‌شه انگار

انگار "خودم" ته کشیده..

انقدررر رفته اون عمق اون پایینا

که صدام بهش نمی‌رسه

داره قیافش یادم میره

ترسناکه..

کاشکی دوباره بیاد بالا

دلم واسه "خودم" تنگ شده..

می‌دونم چیشد که به اینجا رسیدم

چون بس که درگیر بقیه بودم 

فرصتی واسش نداشتم..

واسه خودم بودن..

بجای اینکه بیشتر خودم باشم

بیشتر حامی بقیه بودم

حالا می‌فهمم آدما چطور خودشونو 

از دست میدن..

قبلنا فک می‌کردم از ضعفشونه

الان می‌دونم چون مجبووورن قوی باشن

حتی به بهای گذشتن از خودشون..

منم اگه به اینجا نمی‌رسیدم

واسشون نسخه می‌پیچیدم

که هرگز هیچی ارزش اینو نداره که

آدم از خودش بگذره..

اما فقط وقتی خودت تو شرایطش

قرار بگیری می‌فهمی..

اگه خیلی قوی باشی باید بتونی

خودتو برگردونی!

و من همیشه تصورم این  بود که

خیلللی قویم

و حالا می‌بینم خیلی سخته..

نمی‌دونم از کجا شروع کنم

دلم می‌خواد همه‌ی چیزای دیگه رو ول کنم

اما اینم ممکن نیس

ینی حس می‌کنم اینم نمی‌تونه درست باشه

یادم رفته قبلن چجوری بودم

به چی فک می‌کردم

باید فک کنم

می‌خوام یادم بیاد..

یادمه هرگز از عقایدم کوتاه نمی‌اومدم

باید راهنمای رزم‌آور نور رو بخونم..

و خاطرات یک مغ

باید پیدا شم..



دیپ دارک کلد


خب این اواخر بشدت حس تنهایی

دارم.. یه تنهایی عمیق تاریک سرد..


الان داشتم سریال می‌دیدم

دختره گفتش بزرگترین ترست اینه

که همه تنهات می‌زارن

همه درنهایت ولت کردن

اما من هرگز تنهات نمی‌زارم

هرگز ولت نمی‌کنم

تاابد کنارت می‌مونم..

و اینجوری بود که "انسانیت"

پسره برگشت!!


کاملن می‌فهمم..

نه این صرفن یه سکانس آبکی

رومنس نبود.. دقیقن زندگیش کردم..


بخاطر اینکه هرگز کسی نبود..

 به هرررررررررررررر دلیلی

همه رفتن..

رفتن دنبال بدبختیشون اصن

اما به‌هرحال رفتن

اینجای زندگیم که رسیدم می‌بینم

خیلللللللی درد داره..

تاحالا فک می‌کردم بود و نبود آدما

ابدن واسم مهم نیس...


گوربابای هرکسی که وارد زندگیم

شد و به‌هردلیلی گورشو از زندگیم

گم کرد..

متنفرم اینو بپذیرم

راستش از وقتی خودمو شناختم

بزرگترین ترس این زندگیم بود..

و گس وات؟

دقیقن همین اتفاق افتاده!!


کاشکی یکی هم دلیل انسان موندنم

می‌شد..

گوربابای همه‌شون




دی لوزر آنت


اوووکی

گس وات؟!

هیییچ گوهی نخوردم..

مث احمقا پاشدم پا کشون و با بی‌علاقگی

رفتم سمت زندگی!!

طبق معمول

مث همیییییشه

مث لاشیا چسبیدم به ادامه‌ی 

این زندگی گوه تو این گوهدونیه دنیا!!


ینی این مورچه بدبخت ابله 

بجز اسکرین گوشی من جای دیگه‌ای

نمی‌تونست باشه؟!!

اونم الان!!

من و دی لوزر آنت!!


خب کجا بودم؟

که جربزه‌شو ندارم این زندگیه

گوهو ولش کنم

چقققققققدرررر به صادق هدایت

غبطه می‌خورم..

دنیای لعنتیه ملعون بابت 

بودنش خرکیف شد..

و خوب درسی به دنیای کثافت داد

خودشو ازش گرفت

زندگی و نفسهای احمقانه‌شو انداخت 

تو روش.. گوه توش...


دیروز تهران بودم

چه شهر دلگیر زشتیه

فراااار کردم

با اون آدمای مزخرفش

آدم سرسام می‌گیره ازشون..


بااااورم نمیشه

یچیزایی داره تکرار میشه

مث همیشه

شتتتتت

شششتتتتتت

دارم تهوع می‌گیرم

دلم نمی‌خوام دیگه بجنگم

ینی دیگه توانی هم نمونده

لعنت به وجود مقدس و کبریایی و الوهیت خدا

لعنت به تقدیر و حکمت و هر مزخرف دیگه‌‌ش

کااااش هرگز نبود

و هرگز هم نمی‌گفت باش!

کاش مث ماجرای تیتان‌ها و زئوس

یه زئوسی پیدا میشد و نابودش می‌کرد

لعنتی

شتتتتتتتتت

حالم از خبرای به‌اصطلاح خوش بهم می‌خوره

گوووه توش

از اینکه دیگه نمی‌تونم اعصابموآروم کنم

دیگه نمی‌تونم جلو دهنمو بگیرم تا 

سرتاپای هرررر مخاطب رو نرو رو 

گوه نگیرم

از اینکه توی اعماق قلبم جز ناامیدی نیس

ازاینکه باورامو از دست دادم

از اینکه صبوریمو از دست دادم

از اینکه شخصیتمو از دست دادم

از اینکه غرورمو از دست دادم

ازش متنفرررررم

فاااک یوووو گااااد


--------------------------------

پ.ن: کاشکی لالمونی نمی‌گرفت یه چی می‌گفت

پ.ن: فاک