امروز پاشدم رفتم یه ناهار لاکچری خوردم
چون تصمیممو گرفتم
دیگه پانمیشم..
بالاتر از سیاهی؛
یه سیاهی چرخشیه دربرگیرندهس
با حس تهوع تشدیدشونده..
اینجایی که مجید رضوی میگه:
دلم تنگه دلم تنگه
کسی جز تو نمیفهمه
که این دنیا برای من
بدون تو چه بیرحمه..
اینجا دلم واسه خودم تنگ میشه!
نمیدونم چرا
انگار خیللللی وقته خودم نبودم
انگار انقده تمرکزم رو این بوده که باید
قوی باشم باید بتونم مقاومت کنم
انگار خودم بودن یادم رفته!!
اردیبهشت یه رابطهی پرفکت رو
تموم کردم
خوشحالم که پرفکت بود و آرزو
بهدل از دنیا نمیرم!
در آرامش مطلق بودم
کاملن درک میشدم
حداقل اینطور فک میکردم
میخوام بگم بعد از بهترین روابط
فقط خودت واس خودت میمونی
اون لحظهای که تصمیم بگیرم
اون قدم آخرو واسه رفتن از این دنیا
بردارم؛ تنها میرم..
عمیقن از خودم ممنونم که همیشه
به بهترین شکل کنارم بوده
نمیدونم روحه یا من برتر
هرچی که هست همیشه پشتم بوده
حس یه ومپایر ۳۰۰ ساله رو دارم
که دیگه چیزی واسش لذتبخش نیس!
مطلقن چیزی نیس که بابتش ولع "بودن"
داشته باشم..
کاشکی "فهمیدن" هدف و غایت
انسان بودن نبود!! اونوقت لازم نبود
بخاطر "هدف انسان"
"زندگی" کنیم یا "زندگی" رو
تحملش کنیم..
دلم واسه خوده آرمیدهم
تنگ شده..
منه آرام..
اسم این "هجمه" رو گذاشتیم "زندگی"
نه دلم میخواد "خوب" باشم نه "بد"
نه با "خدا" حرفی دارم نه با "اسمشو نبر"
جز خلا میلی نیس..
دو سه ماهه فقط حواسمو پرت کردم
سعی کردم فقط دووم بیارم
تعداد چیزایی که ازدست دادم
و بخودم گفتم:
لابد مسیرم نبوده..
لابد هممسیرم نبوده..
زیاد شده!!
انگار برای من مسالهی ایمان
بهخدا مطرح نیست
انگار از ازل که منو آورد روی
این زمین
یجورایی توی گلم ایمان به
وجود خودشو حک کرده!!
نمیتونم راحت بگم وجود نداره
و وقتی هم وجود داره
نمیخوام چیزیو درموردش بپذیرم!
چرا باید توهمات خوب و بد
دیگرانو درموردش بپذیرم؟!
کسی که ندیدتش
پس هیچی درموردش قابل استناد
نیست!!
بس که زندگیم واسم
قابل درک نیس
مجبور میشم به وجودش فک کنم
اینکه یعنی موجودی وجود داره
که دست میبره تو زندگیم؟!
که هدف خاصی داره؟!
بدتر از همه اینکه
درجهت نفع شخصیم پیش میره؟!!
تاحالا با همچین چیزایی
که لابد مسیرم نبوده
لابد خیری توش بوده
لابد باید درس میگرفتم
لابد کارمای اعمالم بوده
لابد دست سرنوشت بوده
و...
سعی کردم تحمل کنم
خب حالا فرضن هرکدوم ازاینا
بوده چه فرقی در اصل
ماجرا داره
چه تفاوتی در سکون زندگیم
ایجاد میکنه؟!
تلاااااااش کردم
خیلللللی زیااااد
نتیجهی هییییییچچچچچچی
رو ندیدم
حتا نمیتونم برای خودم
توجیحش کنم چه برسه
برای دیگران..
فقط میدونم نباید اینجا باشم
اینکه کدوم بعد، دنیا، جهنم،
زمان و مکان باید میبودم اصلن
مهم نیس و فرقی نداره
نمیخوام هم اینجا باشم
از بازی مسخرهی حیات
و ممات متنفرم
کااااشکی مجبور نمیشدم
از عدم خارج شم..
کاشکی بقول نسیم
"سکوت خدا" رو درک میکردم!
کاشکی مثل همهی این سالها
میتونستم یه توجیح هرچند مسخره
واسه خودم جور کنم..
کاشکی حداقل الان
توی همین لحظه
مجبور نبودم ادامه بدم
مثل کارکتر یه بازی سمی
که گیمر مجبورش میکنه
بازی کنه!!
کاشکی مثل ومپایر دایریز
میتونستم انسانیتمو
خاموش کنم و چیزی حس نکنم!
کاشکی مجبور نبودم
شکست هرچیزی که
کللللی واسش زحمت کشیده
بودمو تماشا کنم
هرررر چیزی
نه فقط یه چیز
دو چیز
کاش مجبور نبودم
خودمو مجبور کنم
تا به نابودی توجه نکنم..
مجبور نبودم ...