انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

کوهن تایم!

بلاخره اون هفته‌ی مزخرفو پشت سر گذاشتیم..

بعد از یه هفته‌ی کامل دردسر، خستگی، به‌هم‌ریختگی

بدتیپی، بی‌لولی، زشتی، بدون تفریح، بدون بریک،

بدون کوچکترین چیزی که به #زندگی وصلت کنه!

اونم واسه کسی‌که مدتیه تنها هدف زندگیش

استراحت و تفریح و آرامشه!!!


دیروز صبح رفتیم زوفا 

کافی بودو کتاب‌و آفتاب

بعدشم اردیبهشت و کتابا و تحریر

داشت خوب پیش میرفت

تااینکه برگشتیم خونه..

چقدر دلم میخواست بخوابم

اما مجبور شدم برم بیرون

حداقل #زیبا هست که بری  و تصور کنی

تو یه زمان دیگه‌ای

حداقل ۶۰ سال قبل

با یه آدمای دیگه

تو یه جای دور

با موسیقی‌های حال خوب کن

و چای هل

و #هومن گنده دماغ اما قابل‌تحمل

گاهی هم خوش‌مشرب

یکم نشستم سر حرفای #هاینریش_بل

یکم هم پای موسیقی #لئونارد_کوهن

یکم رفتم سراغ قصه‌های احتمالی هر کدوم

از اون عتیقه‌ها!

مث مجلس رقص تو خونه‌ی شهردار سابق!

ینی ممکنه مجلس رقص هم میداشتن؟!!

دیروز با یه آدم خوش‌مشرب هم آشنا شدیم

اتفاقی همونجا تو زیبا

گفت #خوش_گل‌م!

دارای خمیره‌ی خوب!

موهاش تو آسیاب سفید نشده بود

سوال یک میلیون دلاری:

زندگی کجاست؟


چقدررر بدم میاد یکی ازم می‌پرسه 

چرا کتاب می‌خونی

که چی بشه

چقدررر دلم می‌خواد بگم بتو چه

چیزی از تو میدزدم؟؟

دلیلی نداره واسشون توضیح بدم

و نمی‌دم

دیروز -و حتی یک کلمه هم نگفت- رو 

می‌خوندم

هنوز ذهنم درگیر افکار #فرد و #کته‌س

هرگز نمی‌تونستم در شرایط اونا 

در اون زمان و مکان

زندگی کنم

فقط با کتاب خوندن تونستم!

با هر کتاب یه زندگی متفاوت رو 

تجربه می‌کنی

و نیاز نیس هزاران بار دیگه این

دنیای بیخودو تحمل کنی و بار اون 

زندگیو به دوش بکشی..

دیروز در اینمورد حرف زدیم..

آرامش‌بخش بود..


این کوسن که اینجا جلو چشامه شبیه

بیسکوئیته

لنتی هوس کردم..


نابود شدن وحشتناکه

هفته‌ی گذشته بهش فک کردم

به‌عبارت‌دیگه نابود شدن #تلاش‌هات

وحشتناکه

و عجیبه که بعضی از مردم اینو درک نمی‌کنن!!

درک نمی‌کنن ممکنه لجبازی احمقانه‌شون

کسیو نابود کنه و آدم نباید تحت هیییچ شرایطی

باعث نابودی کسی بشه..!!

و برعکسش هم یه موجوداتین که مث

#معجزه تو زندگیتن

شاید سال به سال خبری ازشون نباشه

اما لحظه‌ی سقوط دقیقن پشتتن

دقیقن همون تکیه‌گاهی که فقط 

وجودشون باعث میشه نیوفتی و 

بتونی پاشی..

همچین #معجزه‌هایی نایابن اما

خوشحالم حداقل #سجادی یکی دوتایی

ازشون داره

بیش باد!


دو روز دیگه تایم ترمیم مژه دارم

باید یکم بیشتر بخودم برسم

یکم بیشتر برم کافه 

یکم بیشتر کتاب بخونم

یکم بیشتر ول بچرخم

یکم بیشتر لوس بازی درارم

یکم بیشتر بخودم فک کنم

یکم بیشتر نفس بکشم


هنوز مطمئن نیستم زیادی حساسو ضعیفم

یا اینکه زیادی و یه مدت خیلی طولانی قوی بودم

خیلللللی خسته‌ام

خسته‌تر از اونی که بخوام پاسخ سوالات

باربط یا بی‌ربط کسیو بدم!!

---------------------------------

پ.ن: جایی که "ترس" نباشه!



کوفته قلقلی!


امروز رفتیم کافه تولد گرفتیم واس فائزه..

چققققدر هم بیادماندنی شد!!

بگذریم..

 ۲وربع نصفه شبه.. همه خوابن

داشتم فک می‌کردم حتی اگه خونه‌ و

ماشین مستقل داشتم  بازم الان

حسش نبود برم بیرون

واسه همین داشتم تصور می‌کردم 

که الان دارم تو خیابون معلم

رانندگی می‌کنم!!

حسش اوکی بود!!

گمونم یکم به سرم زده..

حق هم دارم خب..

کاشکی می‌تونستم سوار اون 

کشتی بی‌بازگشت بشم و 

به سرزمین زیبای الف‌ها برم..

البته که بجای اون کشتی

سفر بی‌بازگشت به اون دنیارو

ترجیح میدم..

باورم نمیشه درگیر بازی مسخره‌ی

حیات و مماتم!!

آخه کی میشه که از شر این نفسا

راحت شم؟!!

حتی دیگه دنبال #آرامش هم نیستم

فقط #خلا و #نیستی جوابه..

حس می‌کنم تو کتاب #شاهدخت_سرزمین_ابدیت

گیر افتادم

خسته و کوفته و ذله‌ام..



بیسکومیلک با کروسان موز نوتلا


اینجا #کافه_سینما برق قطعه.. جاداره بگم تف

تو روح هرچی حکومت بدردنخوره..


اما این قطعی برق باعث شده همه‌چی

حالت #سوررئال بخودش بگیره!

انگار تو خوابم..

حس می‌کنم باید جایی برم!

یواش یواش داره غروب میشه

همون آفتاب نیمه‌جون هم دیگه رفته

اینجا روی میز ۸نفره‌ی کنار پنجره نشستم

سیگار هم حال نمیده دیگه

بااینکه هوا اون بیرون حسابی سرده


امروز رفتم اون یدونه ناخنمو که شکسته

بود ترمیمش کردم.. چقدر همه‌چی #پوچ 

و بیخوده!

بعدش رفتم کافه ۲۱پلاس #بیسکومیلک

با کروسان موزنوتلا خوردم..

رفتم #شهرکتاب و کتاب #ملوی #بکت 

رو خریدم

بعدش سرراه رفتم کافه #دیمیتر

چایی خوردم

برگشتم خونه.. برفی خودشو لوس کرد

یکم نازیش دادم.. با دستای کوچولوش 

دوبار زدم! برفیه موچول..

باز رفتم کافه گالری.. تا ۴ اونجا بودم..

چایی خوردم و یکم #طراحی کردم..

باید از اول شروع کنم به خط خطی..

دستم کند شده..

الان اینجام.. کافه سینما..

حوصله‌ی فضای تکراریه #خونه رو ندارم

کاشکی می‌تونستم مث بقیه توی

دفتر خاطرات روزانه‌م بنویسم

اما اینجا راحتترم!

آرامش ندارم.‌. نمی‌خوام یجا بند شم..

مدام به این فک میکنم منبع آرامشم کجاس

همه‌ی مسائل گذشته و بی‌اهمیت

میان تو ذهنم..

نه فقط حسرت #آرامش دارم

حتی حسرت یه صحنه‌هایی از

کتابا هم میخورم!

قبلن تصور می‌کردم با پیدا کردن

#نیمه_دیگه حتمن به آرامش

میرسم، درسته هنوز پیداش نشده

اما فک نکنم حضورش چیزیو تغییر بده!

آیا داشتن #شوق_زندگی مهمه؟!

واقعن خودم خواستم بیام اینجا؟

با همین چهره؟

که چیکار کنم؟

خیله خب دررواقع نگران اینم که

خودمو درگیر آدم اشتباهی کنم..

خودم می‌دونم چقدر بچه مثبتم

نمی‌خوام ادای تخسارو درآرم

میترسم یروزی متوجه بشم اشتباه کردم

اگه تخس باشمو هنوز تشخیص نداده

باشم چی؟

چطور میشه هم انتخابت #آزادی و #رهایی 

باشه و هم بچه مثبت و سربراه باشی؟!


اینجا یه موسیقی فرانسوی درحال 

پلی شدنه و نور شمع فضا رو 

پر از سایه روشن کرده..

چاییش اعلی بود.. از اونایی که طعمش

روی زبون باقی می‌مونه.. یکم تند اما خوش‌عطر..


لحظه‌ی درستیه برای مردن..

لحظه‌ی بجایی برای #انتخاب :

پیوستن به #هیچ !!