انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

انرژی عشق و تجلی انسانیت

بیایید از یاد نبریم: عشق لطافت است. یک روح سخت ، اجازه نمی دهد دست خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد.

به وقت خرفهم شدن


دیگه چیزی از اسفند 99 نمونده.. بزودی وارد قرن بعد میشیم..

احساس می کنم یه عمر زندگی کردم.. دلم میخواد بگم دیگه کافیه.. بگیرم بخوابم.. دیگه بیدار نشم..

آدم باحالی بودم و همه ی تلاشمو کردم..

دیگه از طاعتی هم سر شدم!

کتاب خوندم.. فیلم دیدم.. درس خوندم.. کار کردم.. 

از خودم راضیم..

همه ی تلاشمو در زندگی کردم.. مایه گذاشتم.. از خودم راضیم..


بدترین تجربه ی انسان بودنم؛ جنگیدن با بقیه بوده.. یجورایی تلاش برای بقا..

واسه همین همه کوفته و درعذابن و تا وقتی که دو نفر آخر  نفس می کشن هم جفتشون از

دست هم در عذاب خواهند بود!..


از عصر دایناسورها تا الان که شاید آپوکالیپس بشر باشه، همیشه زیبایی یا

حداقل امید بهش؛ وجود داشته.. 

هر لحظه دنبال لطافت یا ظرافتیم و همینم درد عظیم بشریته!


عجیبه اما در طول زندگیم هر زمان یکیو درک نکردم و قضاوتش کردم؛ حتی اگه

سالها طول کشیده باشه اما یه روزی رسیده که دقیقا در همون موقعیت قرار گرفتم و خرفهم شدم

الانم حس می کنم وقت خرفهم شدنمه اما ذهنم آروم نمی گیره تا بغهمم..

حس غریبی میگه به دلیلی دارم این لحظه ها رو میگذرونم که درکش نمی کنم..


I Found My Love In Portofino!!

احتمالا آخرش مثل شاعر؛ عشق رو توی پورتوفینو پیدا کنم!!

عجیب نیست که از هر کی خوشم اومده لیاقتمو نداشته؟!

حتی اگه نخوام بی لیاقتیشونو ببینم اما ابر و باد و مه و خورشید و فلک

دست به دست هم میدن تا بهم اثبات کنن!

اینجور وقتاست که از ایده آل گرا بودنم کلافه میشم...


تا اینجای زندگیم که هیشکی ارزششو نداشته!

تا اینجای زندگی که به رویاهام متعهد بوده م


حس میکنم زندانی یه پارادوکس عذاب آورم

-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: خسته و خوابالود و کلافه م..

پ.ن2: دربست پورتوفینو..

 

نکنه از اولشم عاشق خودم بودم!


بارونیه..

انقده زووود گذشته که باورم نمیشه فقط 3 ماه دیگه یکسال گذشته!!

از اردیبهشت رفتم سرکار.. این هم انتخاب خودم بود! فقط برای اینکه وقت مردن احساس پوچی نکنم!

واسه اینکه به بطالت نگذرونده باشم..واسه اینکه چیزی برای بخاطر آوردن وجود داشته باشه!!

واسه اینکه پشیمون نشم که تلاشی نکردم.. که دست روی دست گذاشتم...

باعث شد بابت یکسری اهداف و بایدها مطمئن تر بشم..

در کل خوب گذشت..

این روزا احساس می کنم خیلی بزرگتر شدم.. حداقل فهمیده تر از چیزی شدم که تصور میکردم!

هنوز هم دغدغه های قبل رو دارم.. با یه نگاه گذرا؛ انگار چیزی عوض نشده.. اما شده..


میخوام بگم: وقتی تغییرات رخ دادن و و قتی میتونی درکش کنی.. 

یعنی وقتی میتونی مطمئن باشی که از سکون رها شدی.. 

پس بخودت مژده بده!!


بارونیه..

بارونو توی پاییز دوس ندارم.. تلخه..


متمرکز بودن خیلی سخته لعنتی

تمرکزم به هم خورده انگار.. واسه همین ذهن و دلم سنگینن..


شاید امشب بیشتر بیدار بمونم کتاب بخونم.. صلح صلح آرامش


----------------------------------------------------------------------------


پ.ن: بیشتر از "عشق" عاشق خودمم.. اینو تازه فهمیدم و این حس نارسیسم نمیتونه باشه!