آناتول فرانس معتقده: "دانایی سرچشمه شادیست"
فک کنم شعار ریونکلایی ها هم همین بود: "دانایی تواناییست"
باید همچین چیزی بوده باشه
من که نمیخواستم فیلسوف بشم!
نمیدونم این بهای فیلسوف شدنه یا دانا شدن؟!
به هر حال قرار بود نتیجه ی "دانایی" خوشایند باشه
شایدم
بسی چسبییییییدم به "حماقتم"!
اگه بخوام صادق باشم:
1- باید بگم که خیلی وقته دارم به این نتیجه ی موذی و نامطلوووب فک میکنم
2- که دراینصورت دیگه "خودم" نخواهم بود چون من "شیدا" هستم نه "صادق"!
----------------------------------------------------
پی نوشت (1) : بگمونم فهمیده م احمق تر از خودم کیا باشن، هر ابله ایی که منو بهتر و بزرگتر از خودم ببینه!
پی نوشت (2) : من خودم خودمو خیلی بزرگ می بینم
احساس میکنم دیگه زیادی بوده م..
حتی نیهیلیستم نیستم..
فقط خاطره سیگارمو خواهم داشت....
" و تو ای تنها محبوب من
ای دانه سرخ و کوچک گندم،
پیکار ما دشوار است،
زندگی دشوار،
اما تو با من خواهی آمد "
------------------------------------------
پی نوشت (1): شعر از پابلو نروداست
پی نوشت (2): تا حالا بهش فک نکرده بودم که چققققدر دلم میخواد دیوان اشعار شاملو رو داشته باشم!!
آره فعلاً تو این فازم: نه ممنونم.. حرفی واسه گفتن نیست!!
چی شد به اینجا رسیدم؟!
هیچی مگه حتما میبایست دنیا کن فیکون بشه؟
خو آدم که بیخود به یه همچین ناکجایی نمیرسه
همین حرف دلیل خوبیه که بخوام چیزی نگم درسته؟ معلومه که آدم بیخود به اینجا نمیرسه. حتما یه طوری شده که گفتنی نیس. پس بیخود ازم دلیل نخواه
آهااان پس جدی جدی یه طوری شده....
مسلمه دیگه. بقول شاعرا: زندگی خودش بزرگترین اتفاقه. و از همین حرفا دیگه
حالا که نمیخوای چیزی بگی منم اصرار نمیکنم اما..
نه که نخوام چیزی بگم. نه که چیزی واسه گفتن نباشه. نمیکشم چیزی بگم. دیگه اما و اگر هم نداره
بعله دیگه اینطوریاست..